خودِ گردانِ خودْگردان

نوشتار ها و سروده های محسن زارع

خودِ گردانِ خودْگردان

نوشتار ها و سروده های محسن زارع

خودِ گردانِ خودْگردان

زیبایی َت را تاب آر
و از وجودِ خود ایمن باش!

آخرین نظرات

قصد ندارم دیگر ازآن  پراکنده‌ها اینجا پست بگذارم، مگر اینکه واقعا دندان‌گیر باشند و به حال ربط داشته باشند. حرف‌های دیگری هم هست.

رها شدم. رها شدم از پراکنده‌ها. نمی‌خواهم پَرکنده باشم و با درد زخم‌های قدیمی، بالا و پایین بپرم. نمی‌خواهم در تاریکی اتاقم حبس شوم. دو ماهی شده توی آینه نگاه نمی‌کنم. و به تو.  اعتراض می‌کنم راحت‌تر. بازیگری راه رفتن روی یک طناب لغزان است، یه طرفِ پرتگاه ش توجه تماشاگر است و طرف دیگرش فرورفتن در نقش. گمان می‌کردم زندگی هم همین باشد. امّا زندگی هیچ نمایشی ندارد (شاید این نگاه یک کارگردان باشد که سایه‌های خود او هستند که بر روی سن می‌رقصند).

فانوس را می‌آوری و می‌آویزی به چوبۀ خشکی وسط بیابان و می‌روی. شاید کسانی در تاریکی نشسته باشند یا  هیچ کسی نباشد. تنهایی. تنهایی، عمیق است به قدر تاریکی و پر بار است به قدر قدم‌هایی که در تاریکی به جا گذاشته‌ای تا فانوسی روشن کنی و رد شوی. سرانجام همۀ ما تنهاییم. نمی‌توان به تاثیر دل بست امّا جای شکی نیست که تاثیری هست که می‌گذاری یا می‌پذیری.

 

این talk Tedرا از Julie Taymor ببینید. شگفت انگیز است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۸
محسن زارع

کلمات

نقاشی چیزهایی هستند که نامشان را نمی‌دانم.

- / - / -»

 

تو آن بتی

که پیش قامتت می‌شکنند

تبرهای خیال من

- / - / -»

 

روح پرنده امّا

در قفسِ تنگ می‌شود

وقت مرگ

- / - / -»

 

خوابیدن مرد سیاهپوش

زیرسایه درخت

 حیرت انگیز بود،

برای او که تمام عمر

به گسترۀ سیاهی سایه‌اش بر زمین، خیره بود.

- / - / -»

 

نسیمی می‌گذرد از چهرۀ من

لبخندی می‌شود برای تو،

امّا

غریبانه رخت می‌بندد و

می‌گذرد.

- / - / -»

 

خفه شوید ای همه سایه‌های بی درد!

گریه‌های درد مادری که

جنین‌ش را سقط کرده باشد،

در من است.

- / - / -»

 

بر چهرۀ زمان فوت می‌کنم،

غبار

 بلند می‌شود و

آرام روی زمان دیگری می‌نشیند.

- / - / -»


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۲
محسن زارع

«متن زیبا و معروف نیایش برای صلح، تا پیش از 1913 ناشناخته بود. این متن پشت یکی از شمایل‌های فرانچسکوی قدیس نگاشته شده بود. اما انتساب این نیایش به او در 1936 تایید گردید و پس از آنکه متن آن در 1945 از تریبون سازمان ملل در سانفرانسیسکو خوانده شد، انتشار جهانی یافت».


 

خداوندا مرا وسیله ی صلح خویش قرار ده.

 

آنجا که کین است، بادا که عشق آورم.

آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم.

آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.

آنجا که خطاست، بادا که راستی آورم.

آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم.

آنجا که نومیدی ست، بادا که امید آورم.

آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم.

آنجا که غمناکی ست، بادا که شادمانی آورم.

 

خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن،

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

 

چه با دادن است که می گیریم،

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،

با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم،

با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم.1

آمین.

____________________________

رفیق اعلا، نوشتۀ کریستین بوبن، برداشتی از زندگی فرانچسکوی قدیس، مؤسس یکی از بزرگترین فرقه‌های کاتولیک. بوبن سعی دارد برای ما بگوید که چطور فرانچسکو درک خود از خداوند را به عنوان «رفیق اعلا»، جایگزین «حضرت اعلا» می کند؛ عنوانی که در کتاب مقدس با آن خداوند را مورد خطاب قرار می‌دهند. نیایش های دلنشین فرانچسکوی قدیس که در بخش پایانی کتاب آمده، لطف نزدیک‌شدن به این کتاب را دو چندان می کند.

__________________________________________

1-رفیق اعلا/ کریستین بوبن/ پیروز سیار/ انتشارات طرح نو/ ص107


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۷
محسن زارع

ببخش

اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۸
محسن زارع


+.....

-مگه تو خوابیدی؟

+....

- من یه خوابی دیدم

+...

- دریا آروم بود و من بیدار، صدامُ هیچ کس نمی شنید. وقتی می دویدم و فریاد میزدم، دریا آروم بود.خیلی[ سکوت]

+....

- نه نمی شنوه. دریایِ آروم گوشِ صداهایی ـه که کسی نمی شنوه، وقتی آرومه، باید سکوت کنی تا دریا بشنوه.

به هر حال روز ادامه داره.

+....

- حرفی ندارم.روز می گذره، مثه توکه می گذری از من. تو به روز می رسی، اما من روزُ شروع میکنم.یکی می گذره، یکی شروع میکنه، هه![ خنده ای توخالی و کوتاه]


------------


صدای سانحه می آید.سانحه ای از سوانح. گویی قرن ها عاشقت بوده ام. و کدام صورت توست از تمام صورت ها؟ کدام کنار، کنار توست؟چراغ برگرفته ام و چهره ها را یکی یکی روشن میکنم.یکی یکی را، چهره ها و نگاه ها را می گشایم. و بعد دست می کشم و سراغ دریچه ای دیگر می روم. همه چیز در سکوت رخ میدهد، آمد و رفت چهره ها و دریچه ها، و چراغ گردانی های من.


___________________________

یادداشت هایی که در راه تهران(اتحادیه انجمن ها/اوایل اسفند) مینوشتم، دیالوگ ها را با امیر مهدی بداهه نویسی میکردیم. دیالوگ های او گم شد(وهویت مونولوگی اش را بیشتر نشان داد). منفی ها لیلی بود و مثبت ها را نمیدانم چه اسمی برایش گذاشته بود(اسم لیلی هم پیشنهاد خودش بود). خانه ی کنار دریای جنوب بودند. لیلی از خواب پرید و مرد هم بیدار شد.    

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۰:۳۵
محسن زارع

یکی از تجلی گاه های راز در این عالم، مسئله ی «بخت» و «اقبال» و «پیش بینی ناپذیری» احوال عالم است. این مسئله خصوصاً برای سالک عارف، فوق العاده مهم است.عارف آن معنا را عمیقا در تجربه های روحی خود می آزماید و می بیند که نشیب و فراز وقبض و بسط های روحی وی، به هیچ وجه قابل پیش بینی و ضبط و مهار نیست و آینده ی سلوک وی نامعین است.

وضعیت روحی سالکان در طی سلوک بسیار شبیه وقایعی ست که در عالم خرد و مادون اتم(یعنی در عالم میکروفیزیک) می گذرد. در عالم ماکروMacro، قوانین معین و دترمینیستیکDeterministic حاکم است و تا اوایل قرن بیستم، مهم ترین وظیفه ی علم را پرده برداری از آن قوانین قطعی و آهنین می دانستند. امّا با کشف جهان اتمی و زیر اتمی، فیزیک دانان رفته رفته با این احتمال قوی مواجه شدند که گویی جهان خرد ،تابع قوانین علیت نیست و به اصطلاح نامتعینIndeterministic است و آنچه در سطح زبرین(ماکرو) رخ میدهد، برآیند تقریبی از برخوردهای تصادفی و احتمالی ذرات خرد در سطح زیرین(میکرو) است.

در عالم روح هم گویی ماجرا از همین قرار است. تا کسی پا به عرصه ی سلوک ننهاده است، دنیای او همان دنیای کلان و درشت است و حرکات محتاج ضربه ها وتکان های شدید است. یعنی آستانه ی حساسیت بالاست، لذا تحریکات باید چندان قوی و شدید باشد که بتواند حساسیت شخص را برانگیزد. روح غیر حساس و غیر لطیف،برانگیختنی نیست، مگر با تکان های هولناک؛ امّا وقتی شخص در جاده ی سلوک روحی ومعنوی گام نهاد ، حساسیت های او افزون وافزون تر می شود. کوچک ترین حادثه ای برای او پیامی دارد و هوشیاری و بیداری وی را برمی انگیزد. نسبت به کوچک ترین محرکی عکس العمل نشان می دهد؛ آن هم نه به معنای «از جا به در رفتن» است که با «سکینه»ی عارف منافات داشته باشد. این حساسیت روحی موجب می شود که سالک اندک غبار ملال را بر روح خود احساس کند، اندک بی عنایتی یا عنایت ورزی از جانب محبوب را دریابد، و هرروز او با روز قبل ش متفاوت باشد. مولانا احوال خود در این مقام را به این بیان توصیف می کند:   سخت نازک گشت جانم ازلطافت های عشق

 

بسط تجربه های نبوی/ص179
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۳
محسن زارع


آفتاب و سیگار



با توام! با تو که هیچ وقت هیچ چیز را تغییر نداده ای! در توان تو نیست. و هیچ چیز دیگر هم نمی تواند. تو تنها برای ادامه دادن آفریده شدی. از همان زمان که دیدم عقلِ ملال آور شمشیرِ تیزِ جهانِ واقع را به سمت مردمک چشمم نشانه رفته، تو را آفریدم. برای تخدیر.

اگرنه تو هیچ وقت نتوانسته ای چیزی را تغییر بدهی. این اولین خوابی بود که باید از آن بیدار می شدم.


___________
این معنایی دارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۹
محسن زارع


از نظر نیچه، فلسفۀ واقعی چیزی است که بشود آن را به صورت یک رقص درآورد. در رقص تکرار حرکات همراه با سرخوشی، توأماَ صورت می پذیرد. تکرار حرکات همان تکرار دوباره هر چیزی است. در رقص، زمان، تکراری یا همان دورانی (دایره یی) است.

مقصود از زمان دایره یی آن است که همه چیز به جای اول خود بازگردد و دوباره تکرار شود. اصلاً جذاب بودن رقص در تکرار حرکات آن است. تن دارای انرژی و استعداد است که سپس این انرژی همراه با سرخوشی به رقص تبدیل می شود. آنچه در رقص اهمیت پیدا می کند، بعد نمایشگری آن است، این نمایش در ارتباط با فرم و فیزیک نمایشگران است که جلوه بیشتری پیدا می کند. در اینجا حرکات منجر به سرخوشی می شود و بالعکس سرخوشی باعث حرکات موزون می شود.

آنچه در «فلسفه به مثابه یک رقص» اصلاً اهمیت ندارد معرفت «آگاهی» است. آگاهی حتی می تواند باعث سرکوب شدن هر گونه سرخوشی یی نیز بشود. به تعبیر نیچه «آگاهی، خفقان آور است» در اینجا هرگونه آگاهی توأم با افسردگی و رخوت است و در افسردگی میل به نمایشگری به حداقل می رسد.1

__________________________________________

پری ناز

بالغانه است. مثل عبادت. مثل نماز. رقص عبادتِ به نظم و وزن است. نیاز است. افت و خیز دارد. نگاهِ به‌جای‌آورنده و بدون خیرگی و تماشاخواهی دارد. رقص هم وقتی نیاز نیست، ملال‌آور است. رقص، نمازِ شادی و گاهی غم است. رقص نماز عواطف است. نماز تن است.

اگر نماز، به خاک افتادن و فروتنانگی ست، رقص پروازست و یک تلاش یا ادای پرواز. به جای آوردن آئین پرواز. نماز آئین فروتنی و عبودیت و رقص آئین پرواز. شاید هرکدام به جای آوردن رهایی از چیزی. نمی دانم. ایده ای دارید؟

  -  اعمال بالغانه، شرم کودکان، شرم کودکانه، چشم پوشاندن، و در نگاه پیرزن، شرم و گذشت پیرانه. انگار در اعمال همه شان. در همه برانگیخته شده. میانِ زنی که در آستانۀ در ایستاده و همسرش که  در نوازش همسرش، آن ذوق برانگیخته شده را بروز می دهد. نگاه دو پیرمرد نوازنده دوره گرد که آشکارا از تماشای رقص  می نوشند و می نوشند و می نوشند(دقیقا نوشیدن است) و در نگاه کودک که شرم نابالغ یا بازداشته شده، است. ونگاه خود زن رقصنده  که به نقطه ای غیر از نگاه های دیگر متمرکز شده و روی حرکات خودش متمرکز است( با نگاه  کودک و رقاص کار داریم).

  -  بعضی اعمال بالغانه اند.به آنها دقت کنیم. اعمالی که  کودکان هنگام انجامشان شرم می کنند، یا دیدن آن ها در کودکان شاید شیرینی داشته باشد امّا آنرا جدی نمی بینیم. مثال هایی که به ذهنم می رسد: ابراز وجود در جمع بزرگترها، وهمینطور رقص،بوسه و نوازش،عبادات(بعضاً)؛ اعمالی که رنگ و بوی سکس و مسائل جنسی داشته باشد.  تماشای آنها وقتی که افراد بالغ در حال انجام‌شان هستند.

  -  نگاه دوخته شدن به زمین، نشان دهندۀ ادای یک عمل آئینی ست و معمولا می تواند چیزی باشد که منبع برانگیزاننده آن نامعلوم است یا مربوطِ خود فرد نیست آن عمل و مخاطب آن چیزی بیرون او، منِ او، است. به همین دلیل با نگاه های آگاهانه به دیگران، که نشانۀ نشانه حضورآگاهی و دریافت توجه است، آنرا خدشه دار نمی کند؛ به علاوه این حالت نگاه و اداکردن در جمع می‌تواند نوعی عملِ جمعی و غیر شخصی باشد، به نمایندگی یا دُورگردانِ دیگران. همانطور که درعکس می بینیم هم این حالت به تنهایی، رقص را در همه برانگیخته و نسبت به آن واکنشی می‌دهند. مثل زمانی که یک نفر متن دعا را می خواند و دیگران سکوت می‌کنند، به همراه برانگیخته‌شدن حالت و حسی که گویی دعا را از طرف آنها می‌خوانند یا عرضه‌شده به خودشان می‌بینند و شریک در خوانش آن هستند. شاید پایان این رقص همه دست بزنند و اظهار شادی کنند؛ همان آمین گفتن و احساس رضایت یا امیدورای.

 و نیاز انسان به رقص. نماز، نظمِ نیازِ عبادت است. نظم و وزن. چنانکه رقص؛ ونیاز و شورِ هردو، افت و خیز دارد در اوقات مختلف.

اگر تمام دارایی ام همین قدر بود، می خریدمش! آه در بساط نیست.


20تیر

دیدار دوباره ی تابلو فرش دوست داشتنی «پری ناز» در بازار وکیل

___________________________

پانوشت:

  - در هنگام خواندن متن دوم، به تصویر تابلو فرش توجه کنید.

-           - اگر اسم این تابلو نقاشی را می دانید یا راهنمایی می توانید بکنید برای پیدا کردنش، منت بگذارید و کمکم کنید. مغازه دار می گوید نقاشی متعلق به هلند دهه40 میلادی است، امّا زیاد مطمئن نیست.

     - کیفیت و نور قرمز رنگ کثیف عکس به خاطر دوربین5ِ گوشی اینجانب است.

1.مقاله رقص و رنج روح از سایت آفتاب به این آدرس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۳
محسن زارع

یک تجربه ی بیرون آمدن از ذهن

- بیرون ذهن زندگی کردن -


خوب است بدانیم که خود عمل و ذکر است که ارزش دارد نه مرور ذهنیِ معنای همزمان یا پس از آن. بدانیم عمل وذکر است که ارجحیت دارد.

خوب است بدانیم که وقتی اصرار داریم نماز بدون حضور قلب به درد نمی‌خورد و نمی خوانیم یا به طول و تفصیل، این حضور قلب همان مرور ذهنی معناست، که بی ارزش است. خوب است بدانیم همچنین که حداقل بدون دلایل دیگر، همان طور که می توانیم به خودمان بقبولانیم که نماز بدون حضور قلب بدرد نمی خورد و حضور قلب همین است که فکر میکنیم، همینطور می توان تصور کرد که این حضور قلبی هیچ ارجحیتی نسبت به خود ذکر و عمل ندارد؛ اصلا ارزشی ندارد.

زمان انجام عمل یا گفتن ذکر نماز، تجربه را به صورت کلامی یا تصویری، اغلب کلامی، در می آوریم؛ یعنی همزمان که می گوییم «اشهدُ اَنَّ محمّداً عبده و رسوله» اینها هم در ذهن می آید احتمالاً: « شهادت می دهم که محمد بنده و پیامبر اوست» یا « بله، محمد قبل از رسول بودن، بنده است(یا یک تفسیر خوانده و شنیده دیگر)» یا مرور شیوه ادا کردن جمله در ذهن و یا اداکردن اعمال و اذکار به گونه‌ای که معنای فارسی آن‌را در ذهن متبادر کند؛ نمایش. یعنی اینها چیزهایی‌ست که به عنوان تلاش برای حضور، روی شان تمرکز می کنیم. این وسواس است. نامش را شیطان نگذاریم. تلاش ناخودآگاهی برای فرار است. یا سخت‌گرفتن. اگر بدانیم این مرور هیچ ارزشی ندارد، از ذهن خارج می شویم.

این تجربه هیچ ارزشی ندارد، جز خروج چند لحظه از ذهن؛ اما به عنوان سرنخی از خروج، ارزشمندست.

 [این بحث ادامه داره. فرصتی باشه قرار می دم درادامه همین پست]

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۳:۱۵
محسن زارع

فلز سرد، بسترش

و ترس خالص بلور، چشمانش.

خواب از سرش پریده و در تاریکی اتاق

به خودش زل زده است،

دریافت ساده ی هولناکی از حقیقت

با پلک هایش بازی می کند...


5تیر

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۷
محسن زارع