خودِ گردانِ خودْگردان

نوشتار ها و سروده های محسن زارع

خودِ گردانِ خودْگردان

نوشتار ها و سروده های محسن زارع

خودِ گردانِ خودْگردان

زیبایی َت را تاب آر
و از وجودِ خود ایمن باش!

آخرین نظرات

۴ مطلب با موضوع «برای باد» ثبت شده است


+.....

-مگه تو خوابیدی؟

+....

- من یه خوابی دیدم

+...

- دریا آروم بود و من بیدار، صدامُ هیچ کس نمی شنید. وقتی می دویدم و فریاد میزدم، دریا آروم بود.خیلی[ سکوت]

+....

- نه نمی شنوه. دریایِ آروم گوشِ صداهایی ـه که کسی نمی شنوه، وقتی آرومه، باید سکوت کنی تا دریا بشنوه.

به هر حال روز ادامه داره.

+....

- حرفی ندارم.روز می گذره، مثه توکه می گذری از من. تو به روز می رسی، اما من روزُ شروع میکنم.یکی می گذره، یکی شروع میکنه، هه![ خنده ای توخالی و کوتاه]


------------


صدای سانحه می آید.سانحه ای از سوانح. گویی قرن ها عاشقت بوده ام. و کدام صورت توست از تمام صورت ها؟ کدام کنار، کنار توست؟چراغ برگرفته ام و چهره ها را یکی یکی روشن میکنم.یکی یکی را، چهره ها و نگاه ها را می گشایم. و بعد دست می کشم و سراغ دریچه ای دیگر می روم. همه چیز در سکوت رخ میدهد، آمد و رفت چهره ها و دریچه ها، و چراغ گردانی های من.


___________________________

یادداشت هایی که در راه تهران(اتحادیه انجمن ها/اوایل اسفند) مینوشتم، دیالوگ ها را با امیر مهدی بداهه نویسی میکردیم. دیالوگ های او گم شد(وهویت مونولوگی اش را بیشتر نشان داد). منفی ها لیلی بود و مثبت ها را نمیدانم چه اسمی برایش گذاشته بود(اسم لیلی هم پیشنهاد خودش بود). خانه ی کنار دریای جنوب بودند. لیلی از خواب پرید و مرد هم بیدار شد.    

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۰:۳۵
محسن زارع

ون گوگ.مرد ماهیگیر


مرگ از روی پل عابر پیاده رد میشد. پاهایش سست شده بود و سرش گیج می رفت. سرخی قطره ی خون که از بینی ش روان شده بود در زمینه ی بی رنگ صورتش، دست و پا زدن زندگی. تابش آفتاب ظهر مغزش را بخار کرده بود. هیچ کس حواسش به اون نبود. کودکی دست در دست مادرش می رفت و آب نبات چوبی می مکید. نگاهش به او افتاد، ایستاد و دست مادرش را کشید، آب نبات را گوشه لپش جا داد و در گوش مادرش چیزی گفت. زن به مرد نگاه کرد.به چشمان مرد که جایی را نمی دید. مرد ایستاد و از لبه ی دیواره ی پل ،روی بزرگ راه خم شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۰
محسن زارع

 وقتی داری تجربه می کنی،نباید تحلیل کنی! نباید تجربه را با تحلیل تجربه کرد! تحلیل، تجربه را می پوشاند. چیزهایی را فرامی خواند که نابه جاست.به هدر می دهد.(طرحواره های پیشین را فرامی خواند و accomodation اتفاق نمی افتد به زبان پیاژه احتمالا).

اما بادِ تجربه، به کجا می برد آدمی را؟ نتیجه تجربه نیست که به آدم جهت می دهد، بلکه تجربه ی تجربه ست که جهتی می دهد و اگر تحلیل شود، بی جهت می شود. فعلا همین.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۰۰
محسن زارع
آدمی چه استعداد عجیبی دارد برای دیوانه شدن! دیوانه  شدن یعنی سرگردان شدن در گذرگاه کلمات. کلماتی که بی جهت قد کشیده اند و کسی نمی داند چرا. کلماتی که دورند و نزدیک شدنی در کار نیست. نزدیک شدن به آنها شبیه دویدن یک تصویر دوبعدی به طرف  تصاویر سه بعدی و مِهی خاکستری از گرده ی قلمی که آنها را کشیده . خبری از رنگ سرخ نیست، جز شعاع نور سرخی که از پشت همین جرم های سه بعدی می تابد. نور هم دور است.مثل داستان های پریان که نور خورشید در غروب از پس قصر باروک قرون وسطایی می درخشد در دوردست، و قهرمان باید با اسب وفادارش  تا آنجا برود. اسب بی نفس است و صرفا حفظ ظاهر می کند. همین. دیوانگی.
حس هایم بیدارند و نمی گذارند رها شوم از حس مادی نوشتن و حرکت قلم و شعور وتخیل و ذهن.

______ . ______ . ______ . _____ . _____ . ______ . ______ . ______ .

ونگوگ

سیگار دیگری روشن کردم .باقی پاکت را می کشیدم مثل ته مانده ی لیوان آبی که مجبوری تا تهش را سربکشی. امروز دومین بار بود. خسته شدم از چشم دوختن  به درِ  به تاریکی فرو رفته ی خانه ام/دخمه ام. بلند شدم و صندلی را برداشتم  بردم آشپزخانه، رو به دریچه نشستم. از دریچه ها چه می شود دید؟ دریچه هایی که باز و بسته می شد از خانه های آپارتمان روبرویی؛ بی آنکه کسی به باز کردن دریچه بیندیشد. اینکه چه معنایی می تواند داشته باشد. ویا هر چیز دیگر:کتر، شیر آب، کبریت و شعله گاز، تلویزیون، ظرف و ظروف و دستمال، کتاب و خودکار و مداد. بادست برمی داریم و جابه جا می کنیم.استفاده می کنیم و همه معنایشان را از دست می دهند. انگار وقتی به جای دیدن، دست ها به کار می افتند و لمس می کنند، معنای هر چیز، اینکه به چه محفظه ای از  معنا اطلاق می شوند، می پرد. همه چیز از خواب و خیالِ معنا و حقیقت و فلسفه بافی هاشان در می آیند و واقعی می شوند. واقعیتِ «استفاده و بهره برداری». کدامشان ساکن و کدامشان متحرک است؟ نمی دانم، ونسان هنوز گوشش را نبریده است. هنوز چیزهایی برای فکر کردن هست.
صدای سوت واقعی کتری بلند شد. چای را که دم  کردم، شلوارم را هم پوشیدم و تقریبا آماده بودم. یعنی چیز دیگری نبود و آماده شده بودم. در را قفل کردم. صندلی را زدم  در دیدرسِ در و نشستم. آمد. دوتا تقه ی پشت سر هم به در زد.کمی مکث، یک تقه ی مردد، گوش خواباند روی در. دستگیره را چرخاند. چند لحظه سکوت. رفت.

______________________
کلهم خوانشی بود از پروانه و یوغ اثر محمد چرمشیر

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۴۴
محسن زارع