خودِ گردانِ خودْگردان

نوشتار ها و سروده های محسن زارع

خودِ گردانِ خودْگردان

نوشتار ها و سروده های محسن زارع

خودِ گردانِ خودْگردان

زیبایی َت را تاب آر
و از وجودِ خود ایمن باش!

آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ون گوگ» ثبت شده است

ون گوگ.مرد ماهیگیر


مرگ از روی پل عابر پیاده رد میشد. پاهایش سست شده بود و سرش گیج می رفت. سرخی قطره ی خون که از بینی ش روان شده بود در زمینه ی بی رنگ صورتش، دست و پا زدن زندگی. تابش آفتاب ظهر مغزش را بخار کرده بود. هیچ کس حواسش به اون نبود. کودکی دست در دست مادرش می رفت و آب نبات چوبی می مکید. نگاهش به او افتاد، ایستاد و دست مادرش را کشید، آب نبات را گوشه لپش جا داد و در گوش مادرش چیزی گفت. زن به مرد نگاه کرد.به چشمان مرد که جایی را نمی دید. مرد ایستاد و از لبه ی دیواره ی پل ،روی بزرگ راه خم شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۰
محسن زارع