خودِ گردانِ خودْگردان

نوشتار ها و سروده های محسن زارع

خودِ گردانِ خودْگردان

نوشتار ها و سروده های محسن زارع

خودِ گردانِ خودْگردان

زیبایی َت را تاب آر
و از وجودِ خود ایمن باش!

آخرین نظرات

۲ مطلب با موضوع «تمرین نوشتن» ثبت شده است

ون گوگ.مرد ماهیگیر


مرگ از روی پل عابر پیاده رد میشد. پاهایش سست شده بود و سرش گیج می رفت. سرخی قطره ی خون که از بینی ش روان شده بود در زمینه ی بی رنگ صورتش، دست و پا زدن زندگی. تابش آفتاب ظهر مغزش را بخار کرده بود. هیچ کس حواسش به اون نبود. کودکی دست در دست مادرش می رفت و آب نبات چوبی می مکید. نگاهش به او افتاد، ایستاد و دست مادرش را کشید، آب نبات را گوشه لپش جا داد و در گوش مادرش چیزی گفت. زن به مرد نگاه کرد.به چشمان مرد که جایی را نمی دید. مرد ایستاد و از لبه ی دیواره ی پل ،روی بزرگ راه خم شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۰
محسن زارع

آیدا در آینه سر می گرداند و نیست کسی.با آینه تنهاست او با آینه و نه حتی خودش ونه کس دیگری.باید مطمئن شود بلند می شود و پنجره اتاق را باز می کند و دور و بر را نگاهی می اندازد.نه دوچرخه سواری ،نه نسیمی،نه تابش و وتبی که ببارد،حتی جوی آب هم با لجن هاش سکوت کرده...

ابراهیم در آتش قلعه ای عظیم ازآتش.مردمان منتظر تا اینبار...

ابراهیم خاک داغ رامی کاوید عرق ریز خاک را زیر ورو می کرد و آن دست نبود.هزاران دست  ازخاک بیرون زده بودند،اما آن دست نبود فروشده بود در خاک همه دست ها به تمنا  اما آن دست تنها حلقه ی انگشتری کم بهایی بر خاک.آتش داشت سرد می شد و او هنوز دست را نیافته بود.بی گمان اگر نمی یافت،چاه آتش، مضحکه ی دیگری می ساختند برای او،چاه آتش...

ققنوس در باران،نا امید لاشه ی گندیده ی گرگ پیر را نوک می زد،همسفره ی لاشه خواران.با آفتاب قرار گذاشته بود امروز آتش ببارد زمین کویر،امضای هزارباره ی این قرار، امّا....



تمرین . پشت جلد مدایح بی صله این ها را پشت سر هم نوشته بود که بی ارتباط هم نبودند.تقصیر من نیست!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۴۸
محسن زارع