خودِ گردانِ خودْگردان

نوشتار ها و سروده های محسن زارع

خودِ گردانِ خودْگردان

نوشتار ها و سروده های محسن زارع

خودِ گردانِ خودْگردان

زیبایی َت را تاب آر
و از وجودِ خود ایمن باش!

آخرین نظرات

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برای باد» ثبت شده است

کلمات

نقاشی چیزهایی هستند که نامشان را نمی‌دانم.

- / - / -»

 

تو آن بتی

که پیش قامتت می‌شکنند

تبرهای خیال من

- / - / -»

 

روح پرنده امّا

در قفسِ تنگ می‌شود

وقت مرگ

- / - / -»

 

خوابیدن مرد سیاهپوش

زیرسایه درخت

 حیرت انگیز بود،

برای او که تمام عمر

به گسترۀ سیاهی سایه‌اش بر زمین، خیره بود.

- / - / -»

 

نسیمی می‌گذرد از چهرۀ من

لبخندی می‌شود برای تو،

امّا

غریبانه رخت می‌بندد و

می‌گذرد.

- / - / -»

 

خفه شوید ای همه سایه‌های بی درد!

گریه‌های درد مادری که

جنین‌ش را سقط کرده باشد،

در من است.

- / - / -»

 

بر چهرۀ زمان فوت می‌کنم،

غبار

 بلند می‌شود و

آرام روی زمان دیگری می‌نشیند.

- / - / -»


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۲
محسن زارع

ون گوگ.مرد ماهیگیر


مرگ از روی پل عابر پیاده رد میشد. پاهایش سست شده بود و سرش گیج می رفت. سرخی قطره ی خون که از بینی ش روان شده بود در زمینه ی بی رنگ صورتش، دست و پا زدن زندگی. تابش آفتاب ظهر مغزش را بخار کرده بود. هیچ کس حواسش به اون نبود. کودکی دست در دست مادرش می رفت و آب نبات چوبی می مکید. نگاهش به او افتاد، ایستاد و دست مادرش را کشید، آب نبات را گوشه لپش جا داد و در گوش مادرش چیزی گفت. زن به مرد نگاه کرد.به چشمان مرد که جایی را نمی دید. مرد ایستاد و از لبه ی دیواره ی پل ،روی بزرگ راه خم شد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۰
محسن زارع

 [شب.اتاق.خوابگاه دو دانشجو.1 و 2 توی رختخواب دراز کشیده اند.2 چشمش را بسته اما هنوز به خواب نرفته. 1 به صورت 2 نگاه می کند ودر فکر است.]

1-     هربار یه دونه ی طلایی رو از دورجا، با هزارتا تشریفات تکراری و کسل کننده میارن و می کارن. خاک می پاشن روش، یعد بارون میاد. بارونش انقدر قشنگه که دوست داری ساعت ها بشینی و به خاکِ خیس ِش زل بزنی. همینطور می شینی تا اینکه زمین خشک می شه و همه جا رو سکوت می گیره. و بعد باز یه عدّه از دورجا، یه جای دور، یه دونه ی طلایی دیگه میارن. دونه هایی که می درخشن، اما وقتی توی خاک پنهانشون می کنن، سبز نمی شن.

نمی دونم، شاید میان تا اونُ دفن کنن فقط. ولی ما عادت داریم از هرچیز دفن شدنی، سبز شدن ببینیم.عادات کردیم به شخم زدنِ با امید! راستی تو اگه بدونی چیزی که می کاری سبز نمی شه بازم با این امید به شخم زدن ادامه می دی؟.....


2-     چرت و پرت نگو! بگیر بخواب صبح هزارتا کار داریم.[غلتی میزند و پتو را روی سرش می کشد].

1-     [مکث. لبخند کم عمقی می زند] ادامه میدی،با امید![ نفس عمیقی را بیرون می دهد و پهلو به پهلو می شود و طوری که چشم دیگریِ به خواب رفته را اذیت نکند،زیر نور گوشی موبایل ش به کتاب خواندن ادامه می دهد].

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۲
محسن زارع

تک گویی «به باغ بی خبران!»*

 

صدا کن مرا!

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید!

در ابعاد این عصر، خاموشم و تنها قدم می زنم درآن. آدامس و تصنیف دوری، بازیچه ی دندان هایم!

تو با چراغ پیه سوز آمدی،سایه ام روی دیوار می لرزید

                                                               بی چاره!

تنهاییِ سایه سرد بود و این را پیش بینی نمی کرد!

و خاصیت آدامس خوردن و بی خیال قدم زدن اینست. من که مسئول لباس پوشیدن یا نپوشیدنش نیسّم!

                                                    آخرش هم سرما خورد و افتاد توی جا.

بیا حالا که فقط منم و سایه ی تو،چراغُ برداریم و به راه دیگه ای برویم.

مثلاً همین کوچه

بله،همین. حالا بیا سنگ های درشت بارِ شیشه ی اون دریچه، اونجا که چراغی می سوزه کنیم، و زودتر از همه بفهمیم کار کی بوده؟

       «کدوم مادر قحبه؟!»

       «چراغو خاموش کن که هوا پسه! بعدا می بینمت.»

فردا همینجا که قدم می زنم، باز ذوب کن ترس سایه ام را، ناگهانی.

 [ پچپچه می کند]«خوب می دونی که این کوچه زیادی تاریکه!»

با خودش فکر میکند که چه قرابتی دارند: من/تاریک

                                                   تو/تردید

                                                  سایه/ترس

تاریک،تردید، ترس.

«بخصوص وقتی با پاجامه ی آدمِ بیابونی وبه خاک سیاه نشسته روی سطح سیمانی قرنِ چرثقیل ها بخوای قدم بزنی!

[گوش هایش را با دست تنگ گرفته] من صداهای جیغِ آهنُ نمی فهمم، سرم درد می گیره. تو با چراغ پیش بیٌفت.اونجا، به اون معدن پناه ببریم [ وارد غار کوچکی میشوند،معدنی که فروریخته] تا صبح اینجا می مونیم.سایه نیومد،نیاد به دَرَک! ولش کن! چه بارونی! به درک! ولش کن بلرزه.

 چه بویی می ده این گل یاس پیرهنت! تو هم سایه ای؟ چه اشکال! دماغ من پره از این بو و سایه ی اونا روی پیرهنت! حکایتی بگو تا خوابم ببره!  خیلی خسته ام از سر و کله زدن با این سایه!چرا؟!  می گم بهش،به رؤیای  قشنگ کودک زره پوش قَسَمِت می دم!به بمب هایی که توی خوابام به هیچ چشم تری فرصت نمی دن باگوشه لباس من چشمشونُ پاک کنن! به سرخی گلوی این قناری که آوازش زرده!

قبول نکرد. نه اینکه دشمنی کنه ها! حس کرد نازُکای روحِ خیالش اینبار سنگینی می کنه! بله!

  «چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید؟!»

اینو با تمام خشم توی صورتش پرت کردم! بله! بیشتر ازین نمی شد لی لی به لا لاش گذاشت!

چراغ خاموش شد.تاریک تاریک!توی خیالِ تاریکی، دیگه نمی شد خودتو از سایه تشخیص بدی یا از سایه نبودن خودت مطمئن باشی! آخه نوره که می گه« تو سایه نیستی، چون من روی تمام تن ت پهن شدم!اونی که سایه ست پشت سَرِتِه.من هیچ وقت به سایه ها نمی رسم!مگر اینکه چیزی از سایه بیرون بیاد.»

آیا می دونستین که سایه برای منبع نور، یه دریچه به تاریکیه که معلوم نیست توش چیه؟ خودش گفت! البته بعضی موقع ها یه چیزی جلو چشمم هس که نور رو نمی بینم،خودم می فهمم که سایه شدم برای چیزی که روش به من نیست.پشتش به منه و صورتش رو به نور.

وقتی بیدار شدم بارون هنوز بود. استوا هم بود.شهرداری تازه رنگش کرده بود،پررنگ و برجسته.     

           اما نه داخل معدن  و نه بیرونش، آغازِ هیچ باغی نبود! همون کوچه ای بود که ازش اومده بودم و چراغ مرده ای روی زمین افتاده، سنگ درشتی و خرده های شیشه.

ناودون ها می نالیدن

       و تازه اول شب بود.

            خیلی کم خوابیده بودم

               یا شاید هنوز خواب بودم. یعنی از اولشم بیداری ایی نبود.

  اما نسیم خنک بارون توی صورتم می خورد و

                                           حس بیداری و منگی اول صبح... . .  .  .  .   .    .     .

 

 _______________________________________________

*بازی با «به باغ همسفرانِ سهراب»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۲۶
محسن زارع

از اینجا به بعد، مجموعه نوشتارهایی را می گذارم با عنوان «برای باد»(زیاد جدی نگیر)

نوشتارهایی که گاه و بی گاه نوشته ام، به هر شکل و قالبی، حتی کاغذهایی که نوشته ام متنوع اند و بعضی صرفا در دسته ی مواد سلولزی قرار می گیرند!تاریخ همه شان را نمی دانم. پراکنده،ریخته در اتاقم که نمی دانم چکارشان کنم، البته برای برخی هم برنامه دارم). به باد دادنی اند. بعضی شاید فقط برای این بوده اند که پراکنده شوند اما تنبلی کرده ام و جایی نپراکندمشان. اینجا مجالی ست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۱۲
محسن زارع